<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>محاق</title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های یک روزنامه نگار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 07 May 2008 17:49:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دارم ورشکست می شوم </title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/post-289.aspx</link>
<description>رفتم نمایشگاه کتاب . جایتان خالی . دارم ورشکست می شوم . الهی شکر نمایگاه ۱۰ روزه است والا ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 17:49:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohagh&amp;postid=289</comments>
<dc:creator>mohagh</dc:creator>
<guid>http://mohagh.blogfa.com/post-289.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شابهت دوران احمدی نژاد و هاشمی رفسنجانی از کجا می آید ؟</title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>انگار در خرابه ای راه می روی . ساختمان ها همه فرو ریخته اند . کامیون های بزرگ آت و آشغال های به جا مانده از بنایی را جمع می کنند و می برند و کامیون های دیگری از راه می رسند و آجر و ماسه و میلگرد و آهن خالی می کنند . .وقتی خورشید به آن سوی زمین کوچ می کند و وعده ات می دهد ساعاتی دیگر سر خواهد رسید ، همچین که قصد می کنی بخوابی سر و صدای کامیون ها بلند می شود . چرا که در کوچه ای خانه داری که پنج ساختمان با هم بنا کرده اند به خراب کردن و ساختن دوباره . وقتی در پیاده رو راه می روی هی باید بیایی این ور و بروی آن ور تا به چیزی برخورد نکنی . همه جا یا نوار است قرمز رنگ یا پلاستیک های صورتی رنگ . اینجا جنگی رخ نداده است . خرابی ها خود ساخته است . شهر انگار دارد چهره عوض می کند . نو می شود . نو که نه بی هویت می شود . معدود خانه های باقی مانده که نام خانه برازنده شان بود دارند جای خود را به سوراخ هایی می دهند که نامشان آپارتمان است و مثل کندوی زنبورها کنار هم چیده شده اند . البته نه به آن منظمی و دقت . یکی جلوتر آمده و یکی عقب تر رفته است . همه این ها محصول گرانی قیمت خانه است . خانه هایی چنان گران که به لحاظ اقتصادی توجیه می کند این همه کوبندگی و سازندگی را . گفتم سازندگی یاد دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی افتادم . دوران سازندگی ! راستی چقدر صحنه هایی که حالا در خیابان ها به چشم می خورد به صحنه هایی که در روزهای سازندگی می بینیم شباهت دارد . این شباهت ها از کجاست . آقای رییس جمهور که هیچ چیز رییس جمهور اسبق را بر نمی تابد . </description>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 17:00:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohagh&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>mohagh</dc:creator>
<guid>http://mohagh.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیزی فروشی آبان شلوغ تر از حوزه های انتخابیه است </title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>مدتها بود به اینترنت دسترسی نداشتم . به دلیل شلوغی های روزمره و مشکلات کامپیوتری خانه . واقعا دلم برای وبلاگ و وبلاتگ خونی تنگ شده بود . فهمیدم واقعا وبلاگم را دوست دارم . حتی اگر مدتی آن را به روز نکنم و تنبلی مانع از آن شود که دائم به آن سر بزنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز از خانه تا روزنامه به همه حوزه های انتخابیه سر راه سرک کشیدم . بدجوری خلوت بود . سه شنبه وقتی با آقای نجفی ، همان وزیر سابق آموزش و پرورش و رییس سازمان مدیریت و برنامه ریزی صحبا می کردم می گفت اگر مشارکت کمتر از مرحله اول باشد ما رای نمی آوریم . جهانگیری هم همین را می گفت . پس مجلس هشتم مبارک مستاجران جدیدش . به خیابان ایرانشهر که رسیدم دیدم جلوی دیزی فروشی آبان از حوزه های انتخابیه ، حتی مسجد الجواد و حسینیه ارشاد شلوغ تر است . این یعنی ... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به پرهام : پیغامت را تازه گرفتم . اگر می تونی برایم یک ای میل بفرست . ممنون می شم . شماره و آدرس آن آقا را هم حتما برایت میل می کنم . مطمئن باش کارها درست میشه . اگر دوست داشتی می تونی شماره ای برایم بگذاری تا با شما تماس بگیرم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Apr 2008 11:51:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohagh&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>mohagh</dc:creator>
<guid>http://mohagh.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعوت برای شرکت در هم اندیشی وبلاگ نویسان زیست محیطی</title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>آقای مهندس &lt;A href=&quot;http://ecosystem.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;سید محمد مجابی &lt;/A&gt;با تلاش های پیگرانه فردا یک گردهمایی دوستانه با عنوان هم اندیشی وبلاگ نویسان زیست محیطی برگزار می کنند که از تمامی دوستانی که می توانند دعوت می کنم که در آن شرکت کنند.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                     &lt;A href=&quot;http://ecosystem.persianblog.ir/&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 140px; HEIGHT: 285px&quot; height=240 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farsi.pengo.ir/images/weblog.jpg&quot; width=131 align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt; سخنران افتتاحیه  :&lt;A href=&quot;http://www.greenebtekar.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;سرکار خانم دکتر معصومه ابتکار&lt;/A&gt;  رییس مرکز صلح ومحیط زیست&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;زمان : دوم اردیبهشت سال۱۳۸۷ ساعت ۱۵ الی ۱۸&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;مکان :سالن همایش ستاد کارآفرینی شهر تهران&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 17:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohagh&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>mohagh</dc:creator>
<guid>http://mohagh.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عادت کرده ایم به کارهای الله بختکی </title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>چند نفر از ما وقتی با یک آدم با هوش و پرکار و منضبط و ... برخورد می کنیم احساس حسادت بهمان دست نمی دهد .خود من که اعتراف می کنم تا مدتها این حس را داشتم و الان هم که به شدت در حال کم کردن حساسیت هایم هستم، باز خیلی وقت ها گرفتارش می شوم.بارها دیده ام که کارمندی که خیلی خوب و درست و اصولی کارش را انجام می دهد مورد غضب همکاران و حتی مدیرش است . مدیران اصولا از آدم های خیلی کار درست خوششان نمیاد و حس می کنند این آدم ها دامی پهن کرده اند برای این که صندلی آن ها را از کفشان در بیاورند . برای همین است که کار گروهی در ایران هیچ وقت به نتیجه نمی رسد و اغلب کارهای فردی موفق از آب درمی آید . این اشکال فقط در مردم نیست . شرایط اجتماع همه را به این نتیجه می رساند . مثلا فلانی تا اسمش به عنوان شهردار خوب در می رود به فکر رییس جمهور شدن می افتد . فلان وکیل تا اسمی در می کند می خواهد نماینده مجلس شود و ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا روزگار تیم ملی هم همین است . علی دایی فکر می کنم هنوز به این نتیجه نرسیده که تیم قدرتمند تیمی است که او را به نتیجه می رساند . او هنوز دلش می خواهد خودش در زمین باشد و هرکه در زمین باشد را با خود مقایسه می کند . پس مساوی نتیجه خوبی است . بگذریم از این که من خوشحال تر می شدم تیم ایران ببازد . تیمی که تا دو ماه قبل از آغاز بازی های جام جهانی هنوز مربی ندارد و آن ماجرای انتخاب رییس فدراسیونش است نباید هم نتیجه بگیرد . باید فرقی باشد بین این تیم با تیمی که سال ها برنامه ریزی می کند . ما عادت کردیه ایم الله بختکی نتیجه بگیریم . نمیشه .  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Mar 2008 11:48:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohagh&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>mohagh</dc:creator>
<guid>http://mohagh.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوب ، سال نو مبارک  ، مرگ 70 نفر تسلیت </title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>یک : سال نو مبارک 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو: سال خوبی داشته باشید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه : &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8701030042&quot; target=_blank&gt;تصادفات جاده‌اي 70 نفر را در سه روز اول سال به كام مرگ كشاند&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهار : قبل عید اصلاح طلبان باخته اند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج : آدم های بعد عید همان آدم های قبل عید هستند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شش : امیدوار نباید بود که چرخ بر مدار سابق نچرخد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفت : امسال هم مثل سال های گذشته می رود و دوباره باید آرزو کنیم سالی بهتر داشته باشیم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Mar 2008 07:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohagh&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>mohagh</dc:creator>
<guid>http://mohagh.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کیف پر از پولی که یک سال بعد پیدا شد  </title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>امسال پر حادثه و پر ماجرا شروع شد . شب چهارشنبه سوری تولد یکی از دوستان بودیم . خیلی خوش گذشت . می خواستیم ساعت ۹ راه بیفتیم کهدیدیم شهر مثل منطقه جنگی می ماند . مخصوصا که کوچه بالایی ما جلوی پای یک مرد نارنجک زده بودند و زخمی شده بود . افتاده بود وسط کوچه .البته من از پمجره نگاه میکردم چون ترسیدم توی این موقعیت بیرون بروم .خصوصا که پنجره را به حدی باز گذاشته بودم که که اگر حمله ای شد سیگارت و نارنجک و ... داخل خانه نیفتد .کار به اورژانس و 110 و ... هم رسید و بردنش بیمارستان . تا جایی کهمن دیدم چشمش آسی ندیده بود . بالاخره ساعت 10 بود که بچه ها زنگ زدند و اصرار که بیایید . ساعت حدود 11 بود که رسیدیم آنجا و دو و نیم برگشتیم . از روی آتش نپریده بودیم . توی آشپزخانه آگهی ای همشهری را آتش زدم و از رویش پریدم . هر چه به بهزاد گفتم بیا بپر گفت تو از طرف من بپر . خلاصه من به نیابت این کار را کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی بیست و نه اسفند بود که یکی از بچه ها ناراحت زنگ زد و گفت کیف پولش را ازش دزدیدند و همه مدارکش به علاوه 400 هزار تومان پول نقد و 23 میلیون تومان چک را هم از کیفش بردند . از این چک ها یک چک بیست میلیون تومانی هم مال من بود . البته باحسب خالی چون اول قرار بود پول را بریزیم به حساب و چک بدهیم به فروشنده خانه ای که آن ها میخواستند بخرند اما چون او چک قبول نکرد پول را به طرف داداه بود و چک مانده بود روی دستش . حالا روزی که می خواست چک را بگیرد گفت : اگه بدزدنش چی ؟ من گفتم خوب مواظب باش ندزدند . آن قدر این دوست عزیز ناراحت بود که هز چه به او گفتیم اتفاق است و دیگه بهش فکر نکن آرام نشد . راه افتادیم طرف کلانتری . رفتیم شکاینی تنظیم کردیم و شماره چک ها را دادیم و تا ساعت 2 از دادسرا به کلانتری و از کلانتری برای ثبت به مرکز و ... رفتیم . قرار شد اول فروردین آن ها بروند و نامه اعلام به بانک را بگیرند . بانک را هم تماسگرفتیم و دیدم تعطیله . روز اول فروردین بعد از رفتن به خانه دو سه تا برگتر در اثر دو شب نخوابیدن و البته خوردن سیر زیاد به حالت بیهوشی در آمدم و به خوابی عمیق رفتم . با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم . رضا بود . بعد از سلام و علیک و عید مبارکی گفت کیف پیدا شده .یک نفر کیف را پیدا کرده بود و به خانه شان زنگ زده بود . رفتند کیف را گرفتند ، همه چیز سر جایش بود .واقعا خوشحال کننده بود خصوصا که همه ما را از دویدن در بانک و اطلاع و غیره رها کرد . در کلانتری می گفتند باید این پول را به حساب بریزید تا امکان بلوکه شدن چک وجود داشته باشد . خصوصا که تاریخ چک مال آخر اسفند بود و در وجه حامل . با خودم فکر کردم خوشحال کننده است که هنوز در جایی زندگی می کنیم که کسی می تواند از 23 میلیون و چهارصد هزار توان بگذرد . این آقا که کیف را پیدا کرده بود یک هموطن مسیحی بود و واقعا روز اول عیدش را گذرانده بود به تلفن زدن به این و آن و پیداکردن صاحب کیف . دوست من سال نو را با خوشحالی شروع کرد . گفتم زمستان کیفت را گم کردی و بهار پیدا شد . گفت آره اما همین یک روز برای من یک سال گذشت .گفتم واقعا هم یک سال گذشت . سال تحویل شد . سال ما خوب شروع شد امیدوارم خوب ه جلو برود و سال خوبی در انتظار همه باشد  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Mar 2008 07:37:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohagh&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>mohagh</dc:creator>
<guid>http://mohagh.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیا واقعا باید به انتخابات در ایران دلخوش بود ؟</title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>هنوز نتیجه معلوم نیست . این که چه کسانی به مجلس راه پیدا می کنند . اما واقعا آیا باید نظام جمهوری اسلامی به این انتخابات و دیگر انتخابات دل خوش کند و مثلا اصلاح طلبان از شکست یا اصولگرایان از پیورزی ناراحت شوند . یا بالعکس . در داخل حوزه رای گیری انبوهی اسم بود و عده ای گیج و سرگردان به اسم ها نگاه می کردند . از بین اسامی یکی را انتخاب می کردند و روی برگه رای می نوشتند . جالب بود . انگار نه انگار انتخابات است . انگار این عده آمده بودند در مسابقه لاتاری شرکت کنند . من لیست را از کیفم در آوردم تا بنویسم . خانمی حدود ۵۰ ساله که از نگاه کردن به لیست ها سر درنیاورده بود و کدها هم حسابی اعصابش را به هم ریخته بود گفت خانم این کاغذ شما اسم کی توش هست . من هم سریع گفتم بعضی هاشون قبلا نماینده مجلس بودند . طرفداران آقای خاتمی هستند . گفت میشه من هم از رویش بنویسم . با رضا و رغبت لیست را دادم به خانم و لیست دیگری از کیفم در آوردم . خانم نشست کنار من و پسرش که حس می کرد یک مفسر سیاسی درجه اول است و از همه اتفاقات ریز و درشت ، نه در ایران که در همه جهان خبر دارد ، آمد نشست کنارش و گفت بده من بنویسم . خانم لیست را داد پسرش . پسر نگاه عاقل اندر سفیهی به مادر کرد و گفت : این ها کی هستند ؟ گفت طرفداران آقای خاتمی . پوزخندی زد . زیر چشمی او را می پاییدم . بعد گفت : تو چی می فهمی ؟ اگه اینا طرفدار خاتمین چرا اسم خود خاتمی توشون نیست ؟ من دیگه طاقت نیاوردم اومدم بگم آدم مطلع مگه خاتمی کاندیدا شده بود که افاضات فرمود : چرا اسم حداد عادل را ننوشته ؟ مادره رو کرد به من گفتم حداد عادل طرفدار خاتمی نیست . پسره جوری به من نگاه می کرد انگار در برابر تحلیل سیاسی اون هیچ کس نباید حرف بزنه . تمسخری در چشماش بود که اذیت می کرد . زن دوباره دست به کار شد . هنوز پنج تا اسم بیشتر ننوشته بود که پسره گفت پاشو . تو بیکاری . ما کار داریما . و برگه را از زیر دست مادرش کشید و برد انداخت توی صندوق . دو دختر دیگر اومده بودند و اسم کسانی را انتخاب می کردند که دوست داشتند . یکی از روی لیست می خواند مثلا مراد فلانی . دختره می گفت اه اه نه اسم خوشگل بگو . چی بگم می خوای تو بنویس اشکان . بنویش سهراب .اما اینجا نیست . دست آخر توی تعرفه برگه اسم دوستانشان را نوشتند و رفتند . مردی آمده بود از الف شروع کرد تا پایین سی اسم را به ترتیب حروف الفبا نوشت . پیرزنی اومده بود تعرفه را داد به یکی دیگه و گفت هر کی را دوست داری بنویس . این یکی از حوزه ها بود . ببینید در سراسر کشور چه خبر است . در برابر همچین رای دهندگانی می شود واقعا به این که مجلس عصاره ملت است اعتقاد داشت . خیلی ها رای می آورند چون نام آن ها با الف شروع می شود . البته خود حکومتگران هم به این امر واقف هستند چون یادمه در انتخابات سال ۷۶ بر خلاف سایر انتخابات به ترتیب حروف الفبا نام کاندیدا ها را ننوشته بودند و ناطق نوری نامش قبل از خاتمی بود . حتما بخشی از هفت میلیون رای ناطق نوری مرهون همین جلو افتادن است . واقعا این لاتاری یا بخت آزمایی نامش انتخابات است ؟ </description>
<pubDate>Sat, 15 Mar 2008 07:32:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohagh&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>mohagh</dc:creator>
<guid>http://mohagh.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه سهراب سپهری به کیهان ورزشی </title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به این نامه جالب برخوردم . دیدم بهتره اینجا باشد تا شما هم بخوانید . شاعر پاکی ها عاشق فوتبال بوده است . این نامه اولین و آخرین نامه سهراب سپهری به یک نشریه ورزشی است . . قابل توجه کیهانی ها &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = v ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:vml&quot; /&gt;&lt;v:shapetype id=_x0000_t75 coordsize=&quot;21600,21600&quot; o:spt=&quot;75&quot; o:preferrelative=&quot;t&quot; path=&quot;m@4@5l@4@11@9@11@9@5xe&quot; filled=&quot;f&quot; stroked=&quot;f&quot;&gt;&lt;v:stroke joinstyle=&quot;miter&quot;&gt;&lt;/v:stroke&gt;&lt;v:formulas&gt;&lt;v:f eqn=&quot;if lineDrawn pixelLineWidth 0&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;sum @0 1 0&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;sum 0 0 @1&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;prod @2 1 2&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;prod @3 21600 pixelWidth&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;prod @3 21600 pixelHeight&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;sum @0 0 1&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;prod @6 1 2&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;prod @7 21600 pixelWidth&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;sum @8 21600 0&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;prod @7 21600 pixelHeight&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;v:f eqn=&quot;sum @10 21600 0&quot;&gt;&lt;/v:f&gt;&lt;/v:formulas&gt;&lt;v:path o:extrusionok=&quot;f&quot; gradientshapeok=&quot;t&quot; o:connecttype=&quot;rect&quot;&gt;&lt;/v:path&gt;&lt;o:lock v:ext=&quot;edit&quot; aspectratio=&quot;t&quot;&gt;&lt;/o:lock&gt;&lt;/v:shapetype&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هفته نامه محترم کیهان ورزشی &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به مجله شما علاقمندم ، تنها نشریه فارسی است که می خوانم، به اندازه کافی با کتابها و مجلات فرهنگی سر و کار دارم. آنچه می خوانم به قلمروی دیگر مربوط است ، چون کارم چیزی دیگر است ، حاشیه نروم ، حرفهایی دارم ، از حرفها شروع کنم آن هم به ترتیب و در پی ارقام :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;1- کلمه فوتبالیست را از کجا آورده اید ؟ در فارسی کلماتی ساخته ایم مثل &quot;فیلمساز&quot; ، در این جا ریشه یک فعل را گرفته ایم و دنبال یک واژه فرنگی گذاشته ایم. اما در ترکیب این کلمه تابع دستور زبان خودمان بوده ایم. شما &quot;فوتبالیست&quot; را از فرنگی ها گرفته اید و یا با ابتکار خود ساخته اید ؟(اشاره سهراب به این مساله است که در فرهنگ لغات انگلیسی  کلمه ای با عنوان فوتبالیست وجود ندارد و واقعا مشخص نیست این کلمه که معادل کلمه &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;Footballer&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; در انگلیسی است از کجا سر بر آورده است؟) برای ما ساخته اید و یا به خاطر آنان؟ و تابع چه دستوری ؟ همین طور واژه &quot;گلر&quot; را ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2- آیا بهتر نیست پاره ای را با حروف لاتین هم بنویسید ؟ البته خوانندگان شما می دانند &quot; جرج بست &quot; را چگونه تلفظ کنند. اما&lt;BR&gt;&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;Everton&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&quot; را چطور ؟ بارها شنیدیم که این نام را ارتون (به ضم الف و سکون را) تلفظ کرده اند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3- نویسندگان شما گاه می نویسند &quot;سنتر فوروارد&quot; و گاهی &quot;سانترفوروارد&quot; . یک بار &quot;بریان کید&quot; و بار دیگر &quot;بارایان کید&quot; . آیا تلفظ کلمه ای واحد آن هم در این گونه موارد همیشه همان نیست ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;4- صبح شنبه در کیهان ورزشی می خوانیم که روز پیش تماشاگران امجدیه بیست و پنج هزار نفر بوده اند ، عصر در صفحه ورزشی روزنامه کیهان ، سخن از بیست هزار نفر در میان است. آیا برای تعیین ارقام درست راهی نیست؟ مگر تعداد بلیت های فروش رفته را نمی توان پرسید ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;5- قیمت بلیتهای امجدیه بر چه مبنایی بالا و پایین می رود ؟ یک روز پنج شنبه بهای بلیت زیر جایگاه صد ریال است و درست فردای آن روز قیمت آن به دویست ریال می رسد ، چه حسابی در کار است ؟ اگر اهمیت مسابقه مطرح باشد پس با این همه تیم که بازی هرکدام در سطح خاصی است ، قیمت بلیت زیر جایگاه باید پنج ریال و پانصد ریال نوسان پیدا کند ، نکند عوامل جوی هم موثر باشد ، خودتان می دانید که در سرزمین های دیگر بهای بلیت مسابقات نمی تواند چنین نوسان های تند و نا بهنگامی داشته باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;6- چه می شد اگر ما بهای اشتراک بلیتهای مسابقات را به فدراسیون و یا باشگاهها می پرداختیم و آنها بلیت مسابقه را برای ما می فرستادند ، چه موانعی بر سر راه موضوع اشتراک هست ؟ در کشورهای پیشرفته چه می کنند؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;7- چرا بلندگوی امجدیه قبل از هر مسابقه (چه بزرگ و چه کم اهمیت) اسامی بازیکنان و داوران را اعلام نمی کند ، مگر این کار چقدر وقت گوینده را می گیرد؟ این را چطور باید یاد آوری کرد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;8- جمعه ها درست در همان وقتی که در امجدیه مسابقه فوتبال در جریان است ، تلویزیون ملی فیلم مسابقات فوتبال را پخش می کند. آیا مسئول برنامه ورزشی تلویزیون تا این حد از آن چه در زمینه ورزشی می گذرد بی خبر است ؟ و نمی داند که علاقه مندان واقعی برنامه او همان تماشاگران امجدیه اند ؟ اگر میسر است این را از مجله گوشزد کنید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;9- آیا بهتر نیست کیهان ورزشی هرهفته برنامه مسابقات فوتبال را به اطلاع خوانندگان خود برساند ؟ این کاری بود که در گذشته ها می کرد و کاری درست بود ، انگار جواب خود را باید در بی نظمی کار فدراسیون جستجو کنم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;10- مفسرین ورزشی که زیر جایگاه می نشینند تا آن جا که ما دیده ایم، کمتر به جریان بازی توجه دارند، حرف می زنند ، شوخی می کنند ، می خندند. تفسیر و گزارش آنان تا چه میزان می تواند دقیق باشد ؟ وقتی تمام دقایق بازی را در مجله ای شرح می دهند ، جز این که فکر کنم از روی نوار مسابقه نوشته اند چاره ای ندارم. آیا چنین نیست ؟ و یا این که من قادر نبودم در جمع پر هیاهوی خبرنگاران ، نویسندگان دقیق و تیزبین را هم زیر نظر داشته باشم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;11- چرا هیچ وقت کار یک داور را بررسی نمی کنید و همه جنبه های خوب و بد آن را باز نمی نمایید؟ مگر انتقاد درست داوری مجاز نیست ؟ چه کس باید داور را به خوب و بدش آگاه کند ؟ اگر باز نمودن لغزش های یک داور اعتقاد مردم را نسبت به او سست می کند ، چه بهتر که این اعتقاد سستی گیرد. چرا باید مردم به داور بد ، اعتقاد بی جهت داشته باشند ؟ اما جنبه مثبت قضیه را هم در نظر باید گرفت. شاید انتقاد اصولی شما مددکار داور بود و قدرت داوری اش را افزونی دهد، همیشه این تماشاگران نیستند که در سر راه داوری خوب ، سنگ می اندازند. مگر همین داور مسابقه تاج - عقاب (در روز جمعه اول بهمن ماه) اعصاب همه ما را در امجدیه به بازی نگرفت. از شما می پرسم ، اگر همین داور باز هم داوری یک مسابقه را به عهده بگیرد و سطح داوری اش همان باشد ، واکنش کیهان ورزشی چه خواهد بود ؟ تعبیر &quot;داوری ضعیف&quot; و یا &quot;داوری پر سوت &quot; ارزش انتقادی ندارد ، این را قبول کنید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;12- جزو مبانی انتخاب مرد فوتبال سال ، اخلاق و نیک رفتاری را نیز به حساب آورده اید. اما فکر نمی کنید مرد فوتبال نمی تواند لزوما مرد اخلاق هم باشد ؟ چه بهتر که یک بازیکن خوب خصایص اخلاقی خوب هم داشته باشد ، اما شما می خواهید در عرصه فوتبال قهرمان اسطوره انتخاب کنید. توجه به شایستگی اخلاق انتخاب شما را مشکوک می کند. درست مثل این خواهد بود که تابلوی بد یک نقاش را به خاطر اخلاق پسندیده نقاش آن در خور ستایش بدانید ، با معیارهای اخلاقی ، نه هنر را می توان سنجید و نه ورزش را ، خود بهتر می دانید که چه بسیارند بازیکنان خوب که خشن و عاصی و پر خاشگرند . جرج بست چندان ملایم و نیک رفتار نیست. با این همه توپ طلایی می گیرد. وقتی که در چند شماره کیهان ورزشی نظریات مربیان و داوران را برای انتخاب مرد فوتبال می خواندم ، چند سوال را برای خود مطرح کردم : این آقایان متخصصان تا چه پایه در جریان مسابقات هستند ؟ آیا بستگی آنان به باشگاه خاص و یا دوستی شان با افرادی معین در اظهار نظرشان بی تاثیر بوده است ؟ آیا توجه به عامل اخلاقی نیز سابقه ورزشی پایه های این انتخاب را تا حدی سست نکرده است ؟ هیچ کدام از این آقایان به بازی خوب اکبر افتخاری توجه نداشته اند اما از مصطفی عرب نام برده اند که بازیکنی است متوسط ولی با انضباط و یا همایون بهزادی که در شرایط امروزی بازی اش ضعیف است. اگر انتخاب مرد فوتبال &quot;سال&quot; مطرح است ، انگار نباید روی سوابق یک بازیکن تکیه کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;13- با تعصب بی پایه چه باید کرد؟ هم راننده تاکسی طرفدار تیم پرسپولیس است ، هم شاگرد بقال ، هم دانشجو و هم کارمند اداره . بسیار خوب ، هر کس می تواند علاقه اش را به چیزی ببندد، اما علاقه داشتن هم دلیل منطقی می خواهد. اهالی منچستر حق دارند طرفدار تیم های شهر خود باشند، مردم لیدز بجاست که تیم خود را دوست بدارند، ساکنان چلسی طبیعی است که بیش تر از تیم خود دفاع کنند. اما در شهر شما و من ، یک بت همگانی پیدا می شود، دلبستگی مسری است و طرفداری، اتفاقی و بی دلیل صورت می گیرد. خواهید گفت: چه اشکالی دارد؟ حرفی ندارد، اما وقتی که در امجدیه نشسته اید ، این طرفداری و تعصب محیطی نامطلوب ایجاد می کند . و شما نمی توانید به دلخواه تماشا کنید. من هم مثل شما از تیم پرسپولیس بازی های خوبی دیده ام. اما سرانجام- مثل کسان دیگری که می شناسم - تصمیم گرفتم روزهایی که تیم پرسپولیس بازی دارد به امجدیه نروم. شور و هیجان تماشاگر چیزی گیرا و پسندیده است و اگر نباشد میدان ورزشی نه جان دارد و نه معنی ، تشویق بی حساب تماشاگران ، بچه های پرسپولیس را نمایشگر و شاید خود نما بار آورده است. اینان از تماشاگران آشنای خود کمبودی بزرگ دارند ، انگار احساس غریبی می کنند. وقتی که قیافه گریان همایون بهزادی را پس از مسابقه در مسجد سلیمان روی صفحه کیهان ورزشی دیدم ، با خودم گفتم چه چیز جز تر و خشک کردن تماشاگران تهرانی ، این بچه را چنین عزیز دردانه بار آورده است؟ زیاد نوشتم این را می دانم ، اما اگر بگویم این تنها نامه ای است که در تمامی عمرم به یک نشریه ورزشی نوشته ام ، شاید مرا از این اطناب معذور دارید.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Mar 2008 15:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohagh&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>mohagh</dc:creator>
<guid>http://mohagh.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فضای سورئال عجیبی که نویسنده های مهاجر به داستان ایران داده اند !</title>
<link>http://mohagh.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>رفتم توی کتابفروشی تا برای دوستم که به تازگی صاحب دختری شده کتابی هدیه بگیرم . قیمت ها سرسام آوربود اما پاهای من بدجوری شل شده بود . گشتم و چند کتابی انتخاب کردم و داشتم به طرف پیشخوان می رفتم تا پول را پرداخت کنم که کتابی دیدم با عنوان هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی . جمع آوری این کتاب توسط حسن میر عابدینی انجام شده . آوردمش دیدم از اغلب نویسنده های درست و حسابی داستانی انتخاب کرده و خلاصه داشتنش به نداشتنش می ارزه . جلد اول کتاب که همون روز اول به بهای شب زنده داری و گذر از بعضی داستان هایی که بارها خوانده بودمشان تمام شد . جلد دوم کتاب نویسندگان دهه شصت تا هشتاد را مورد بررسی قرار می دهد و داستان هایی از آن ها نقل کرده است . نکته جالب برای من در این کتاب دوم که یک هفته ای هست دستمه و تمام نشده داستان ها نیستند . این است که اغلب این نویسنده ها که در این دوره داستان کوتاه نوشته اند ، خارج از ایران زندگی می کنند . با خواندن هر داستان کوتاهی به جستجوی اینترنتی در مورد نویسنده رو آوردم و دیدم بله داستان های جدید تر از آن چه درکتاب آمده هم دارند . خیلی از آن ها مقیم سوئد و آلمان و فرانسه و و آمریکا هستند . نمی دونم واقعا چه اتفاقی افتاده که یک هو یک نسل نویسنده ایرانی ، که اتفاقا خوب هم می نویسند ، در جایی خارج از ایران تشکیل شده و یک فضای سورئال عجیبی به ادبیات ایران داده . نویسنده هایی که پاشون رو تو یک خاک دیگه زمین می گذارند ، متفاوت می نویسند . یک حالت گنگ و مبهم از سرخوردگی ، از عصیان ، از نا امیدی ، از رنج و نمی دونم واقعا چه واژه ای را بنویسم تا معنای دقیق کلمه را بدهد ، اما از همه این ها با هم توی این داستان ها هست . مثلا در این کتاب داستانی از خسرو دوامی است که از سال ۱۳۶۱ ساکن لوس آنجلس است . بیژن کارگر مقدم مقیم آمریکاست و مهرنوش زارعی هم . به روژ ئاکره یی هر چند در کردستان عراق متولد شده اما خود را ایرانی می داند چون در ایران بزرگ شده و بعد ها مهاجرت کرده . او هم به زبان فارسی داستان می نویسد . حسین آذرنوش که داستان بسیار زیبای بزرگراه را نوشته هم اوایل دهه شصت به آلمان مهاجرت کرده است . سودابه اشرفی از سال ۱۹۹۰ در آمریکا داستان نویسی را شروع کرده .  بهرام مرادی در نیمه دهه شصت مهاجرت کرده و در برلین زندگی می کند . شهلا شفیق ساکن پاریس است . مرضیه ستوده مقیم کاناداست. جواد جواهری مقیم آلمان است . داریوش کارگر احتمالا مقیم سوئد است . علی امینی از ۲۲ سال پیش در فرانسه ، آلمان و انگلیس زندگی کرده و به این لیست بلند بالا مثلا باید نام منیرو روانی پور و شهرنوش پارسی پور و عباس معروفی و کلی شاعر و نویسنده دیگه اضافه کرد . جالبه که نویسنده های قبل از این دوره ، یعنی سال های شصت تا هشتاد ، غالبا مقیم خارج از ایران نمی شدند مگر به جبر و ضرب و زور حکومت . مثل بزرگ علوی . کی می دونه چند تا هنرمند از عکاس و فیلمساز و موزیسین و نویسنده و بازیگر و شاعر و مجسمه ساز و نقاش ایرانی در خارج از ایران زندگی می کنند ؟ واقعا وقتی این ها در هوای ایران نفس نمی کشند ، آنها از هوای ایران محروم می شوند و از زمین ایران یا هوای ایران از دم و بازدم آن ها و زمین ایران از جای پایشان . وای اگر هنر جای پایی از خود باقی نگذارد . </description>
<pubDate>Fri, 07 Mar 2008 22:17:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohagh&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>mohagh</dc:creator>
<guid>http://mohagh.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
