تبليغاتX
محاق
نوشته های یک روزنامه نگار
من اسباب کشی کردم .این وبلاگ را خیلی دوست داشتم اما متاسفانه به دلیلی که نمی دانم چیست این وبلاگ در اغلب شهرستان ها فیلتر بود . علتش را تا آخر هم نفهمیدم . فکر کنم در اثر اشتباه این اتفاق افتاده چون تا جایی که می دانم چیزی ننوشتم که وبلاگم مستحق فیلتر شود . بگذریم . آدرس جدید من اینجاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:25  توسط زهرا علی اکبری  | 

بهمن فقط برای جمهوری اسلامی انگار ماه مهمی نبوده . برای رژیم شاه هم خیلی با اهمیت بوده و کلی جشن و مهمانی و ... در این ماه برگزار می شده . شاه از حادثه ترور جان سالم به در برده بود و همین بهانه ای بود برای برگزاری جشن های هر ساله . بساط شعر و شعر خوانی هم انگار خیلی داغ بوده . انگار که نه حتما . در خاطرات دکتر بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه آمده یکی از شعرهایی که خیلی خوانده می شد و خیلی از طرف دولتی ها مورد استناد قرار می گرفت این بود :

آه از واقعه دانشگاه                                                   واه از سانحه دانشگاه

بود این واقعه چون تن فرسا                                        آری این سانحه بدبس جانکاه

اما این شعر زیاد اهمیت ندارد . شعر قشنگتری هم گفته شده که البته شاعرش معلوم نیست . گویا در مهمانی شعر خوانی که از سوی نظامی ها ترتیب داده شده بود سر گروهبان سرباز خانه باغشاه دو بیتی را که سورده بود برای حاضران خواند

روز جمعه بیست و پنجم بهمنگ                                تیری آمد برون ز تفنگ

آن پدر سگ مگر نمی دانست                                  نرود میخ آهنین در سنگ

سر گروهبان بیچاره به خاطر خواندن این شعر دو ماه زندانی انفرادی را پشت سر گذاشت.

گذشته از این ها یک سئورآلیست هم شعری گفته بود که ان زمان خیلی شهرت یافته بود . شعرش این بود :

او بزد پنج تیر از آن هفت تیر                                     تیر ... تیر ... تیر .... تیر ....تیر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:56  توسط زهرا علی اکبری  | 

یک - آمدن خاتمی حس شیرینی را در من زنده کرد . مرا برد به سال ۷۶ . خرده نگیرید . هر کارمان بکنند نوستالژیکیم دیگر . دوست داریم یاد گذشته بیفتیم . حسرت بخوریم و حتی اشک بریزیم . اما همه این ها به کنار و این عادت مرز و بومی، که به من ربط ندارد چرا که فاکتورهایی که نسل های قبل بر روی کروموزمهایم به جا گذاشته اند این گونه ام کرده ، سال ۷۶ سال عجیبی بود . سال به یاد ماندنی در تقویم ذهنی من . دوستش داشتم و دوستش دارم . دانشجو بودم و پر شور و عجول و بی صبر . دانشگاه شلوغ بود و بازار نظرها داغ . انتخابات دو قطبی بود و خلاصه همین حالتی که حالا دارم کمی تشدید شده تر در وجودم بود . انتظار می کشیدم که کی و چگونه نتایج انتخابات اعلام می شود و آیا خاتمی می ماند . حالا که تقویم می گوید ۱۱ سال از آن تاریخ گذشته و پس من هم یازده سال بر عمرم افزوده شده است ، می دانم که واکنش های هیجانی و قضاوت هایم درباره ناطق نوری درست نبوده و او آن چنان که من فکر می کردم دگم و بسته و ... نبوده است . یک چیز این را نشان می دهد . گفت دیگر در هیچ انتخاباتی کاندیدا نمی شوم و نشد . همین برای من بس است . فرق حالایم با آن زمان این است که اگر خاتمی را دوست دارم از رقیبش بیزار نیستم که می دانم روزگار چرخ های فراوانی می خورد و به اینجایی می رسد که حالا من رسیده ام و یازده سال بعد به جایی دیگر . کاش بر مدار باشد . خوشحالم از آمدن خاتمی و بیمناک از نتیجه . ما که در زندگی هیچ وقت تمام و کمال همه چیز را نداشته ایم و زور و قدرت همیشه مثل ماهی از دست آن ها که دوستشان داریم لیز می خورد و رها می شود ،باید در ترس و هیجان و نگرانی غوطه ور باشیم . فعلا خاتمی آمد . مردم یاریش کنند خیلی اتفاق های بزرگ می افتد .

دو- اولین باری است که حریفی قدر در پایان چهار ساله عمر ریاست جمهوری یک رییس جمهور پا به میدان می گذارد . آن ها که سال هشتاد کاندیدا بودند ، می دانستند در برابر خاتمی شانسی ندارند . باور کنید می دانستند . انگار می خواستند فقط باشند . یادتان هست؟ یکی دو نفر هم نبودند . ماشاالله نه نفری می شدند . اما این بار اوضاع فرق دارد . این بار خاتمی قدر است . پر زور است و پر طرفدار . هنوز محبوبیت دارد . حتی اگر دستگاه تخریب صبح و شب کار کند و از حرکت نایستد . نتیجه هر چه شود فرقی ندارد . این اتفاق خیلی از مناسبات را عوض می کند . نشان داد که عمر ریاست جمهوری در ایران چهار سال است . واقعا چهار سال . هر که رییس جمهور شد این را باید بداند که پس از دوره اول برای دوره دوم هم باید کار کند و رقابت کند . شخصا از این اتفاق خوشحالم . هر که می خواهی باش . وقتی سایه رقیب را نزدیک ببینی بهتر کار می کنی .

سه - اگر خاتمی ببرد که رییس جمهور است اما اگر ببازد شهروندی عادی است . اگر احمدی نژاد ببرد که رییس جمهور است . اما اگر ببازد کجاست ؟ بعضی ها می گویند این قدر جوش نزنید . حریف را در انتخابات بیرون می کنید که کجا برود . خانه اش ؟ نه! او می ماند . اما این بار با انتصاب . اما این ها مهم نیست . خاتمی چهار سال کنار رفت و شد رییس جمهور سابق . رییس جمهور واقعا سابق . بیاید باز هم کار می کند و باز هم به همان سادگی از قدرت کنار می رود . کاش این درسی باشد برای همه .

چهار - کدام یک برنده اند ؟ احمدی نژاد یا خاتمی ؟ برای برگ خوردن ورق های عمرم کمی عجله دارم . دوست دارم زودتر از بقیه به این روز برسم و جوابم را بگیرم . حیف که ان وقت راه برگشت نیست . چرا زمان دوربرگردان ندارد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:22  توسط زهرا علی اکبری  | 

آقای حاجی بابایی نماینده مجلس در گفتگویی با صدا و سیما عجب از کتاب نخواندن مردم ایران دفاع می کرد . درست مثل این پدر و مادرهایی که عشق فرزند یا عشق پز دادن به فرزند کورشان کرده باشد و دائم راست و دروغ درباره پیشرفت های بچه هایشان حرف بزنند . درست همان طوری داشت از مردم ایران و کتاب نخواندنشان دفاع می کرد . واقعا این مردم برای چیزی جز کتاب نخواندن احتیاج به دفاع ندارند .

ایشان گفت بعضا آمارهایی ارائه می شود در باب این که مردم ایران یک دقیقه یا بیشتر یا کمتر یا فلان قدر کتاب می خوانند بعد بعضی ها فکر می کنند این یعنی که مردم ایران مطالعه ندارند و اطلاعات کافی از مسائل ندارند . این درست نیست چون بعضی ها که روزی هشت ساعت پای تلویزیون می نشینند دارند از تلویزیون می آموزند . دارند آموزش می بینند . در حقیقت در برنامه های تلویزیونی کسی که کتاب خوانده و مطالعه کرده دارد ماحصل مطالعاتش را به مردم آموزش می دهد . این یعنی آموزش . ما کشور پیشرفته ای هستیم . آموزش در همه ارکان کشور ما جاری است . حتی کسی که سوار تاکسی می شود دارد آموزش می بیند و یاد می گیرد . (نقل به مضمون )

نفرمایید آقا یا اگر می فرمایید کنارش بفرمایید که باز هم چقدر از کشورهای پیشرفته ی پیشرفته عقب تریم . مگر در انگلستان و آلمان و آمریکا و فلان کشور صنعتی و توسعه یافته مردم تلویزیون نمی بینند . اگر تلویزیون و تاکسی سوار شدن و ... در حکم مطالعه است پس آنجا هم هست و همان ساعت های کتابخوانی را در این کشورها اضافه کنید به این کتابخوانی های جدید، پس باز هم که کلی آن ها از ما جلو می افتند .

دفاع از کتاب نخواندن مردم چه معنی دارد ؟ آن هم از طرف آقای نماینده مردم . کجای دنیا می توانید توجیه کنید تیراژ ۲۰۰۰ نسخه ای کتاب ها و تیراژ نمی دانم چند هزار تایی روزنامه ها را ؟ این ها قابل دفاع نیست . اتفاقا یکی از مهمترین معضلات این کشور شفاهی بودن فرهنگ مردمانش است . مردمی که فرهنگشان شفاهی است زود تصمیم می گیرند ، زود وارد عمل می شوند و زود فراموش می کنند و زودتر عملشان را تکرار می کنند . همین است که دائم در حال تکرار خودمان و تاریخمانیم . این ارابه را باید هل داد به جلو . آن هم با کتاب خواندن و عمیق شدن و مطالعه کردن و سواد داشتن . سواد فقط خواندن و نوشتن که نیست . درک شرایط است . درک اتفاقات جاری وتحلیل آن و تغییر مسیر و تطبیق خود با زندگی و زندگی با خود .  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:29  توسط زهرا علی اکبری  | 

آشپزخانه خانه مادر من پنجره بزرگی دارد و هره بزرگتری از سنگ که جای خیلی خوبی است برای لانه ساختن یک پرنده . مخصوصا وقتی اهالی خانه هر چه نان خشک و برنج باقیمانده از سر سفره و غذای مازاد دارند روی هره پنجره بریزند . آن وقت نور علی نور است که یک زوج خوشبخت پرنده بیایند و لانه بسازند و با غذای مجانی و خانه مجانی روزگار بگذرانند . هی تخم بگذارند و هی پرنده تحویل اجتماع بدهند . اما انگار همه زندگی این نیست . بحران های اجتماعی در شهرهای بزرگ حتی روی پرنده ها هم تاثیر گذاشته و علیرغم تامین بودن جا و غذا باز هم آرامش ندارند و سازگاری میانشان انگار نیست . برای ما که همیشه هره پنجره مان میزبان پرنده ها بوده اتفاق هفته پیش خیلی عجیب بود . دو یاکریم چند وقتی بود در آنجا لانه کرده بودند . چهار تخم گذاشته بودند و به نوبت روی تخم هامی خوابیدند . این قدر با اهالی خانه آشنا شده اند که وقتی پنجره را برای ریختن غذا باز می کنیم پر نمی زنند و فرار نمی کنند . اما چند روز پیش اتفاق عجیبی افتاد . طرف های بعد از ظهر سر و صدای زیادی در آشپزخانه به راه افتاده بود . مادرم رفته بود ببیند چه خبر است که دیده بود یاکریم ها هر دو از روی تخم ها بلند شده اند و روی کابینت آشپزخانه گلاویزند با هم . باور کنید گلاویز بوده اند . همدیگر را می زدند و از روی این کابینت روی کابینت دیگر می نشسته اند . مادرم هاج و واج داشته دعوای آنها را تماشا می کرده که یکی از آنها پر زده و آمده توی هال خانه ، روی مهتابی نشسته است . پدرم اعتراض کرده که نکند این ها مریض باشند و بچه ها مریض بشوند و در همین حین سعی کرده پرنده را بگیرد و به لانه اش ببرد . وقتی رفته روی مبل که او را بگیرد خودش بلند شده و پر زده و رفته به آشپزخانه و در کمال تعجب مادر و پدرم دیده اند که دیوار خونی شده . پرنده رفته و نشسته توی لانه اش . مادرم پنجره را که باز کرده دیده یاکریمی که آمده بود توی خانه نشسته روی تخم ها و سرش شکسته و خون می آید . آن یکی هم رفته که رفته . یک هفته ای بود که همه منتظرش بودند و شاید حتی جفتش که تنها بار خوابیدن روی تخم ها را تقبل کرد اما نیامد که نیامد . درست چهار روز بعد رفتنش ، یعنی سه روز پیش از چهار تخم ، سه تایشان جوجه شدند.  احتمالا همان دعوای طولانی و بلند شدن هر دو از روی تخم ها باعث شد یکی از تخم ها جوجه نشود و قبل از به دنیا آمدن بمیرد . با این حال  پدر خانواده ، نمی دانم چرا فکر می کنم پرنده نر رفته ، دیگر برنگشته است .البته مادرم می گوید پرنده ماده رفته . چون جثه یاکریم ماده بزرگتر بوده و آن که مانده همان یاکریمی است که جثه کوچکتری دارد . گفتم باور نمی کنم پدر خانواده مانده باشد تا تخم ها را گرم کند و پرنده ماده رفته باشد . هر چه ما فکر کردیم که این دو بر سر چه چیزی دعوایشان شده به نتیجه ای نرسیدیدم . نان و مسکن و آزادیشان که حل است پس چرا دعوا می کنند . چه می خواهند دیگر ؟ شاید  پرنده نر سر و گوشش جنبیده یا پرنده ماده به او خیانت کرده . گفتیم شاید خانواده هایشان سر زده و زیاد مزاحمشان شده اند اما تا آنجا که من می دانم هیچ وقت میهمان خانه اشان نبوده . گاهی وقتی دانه می ریزیم روی هره پرنده های دیگری هم می آیند و می نشینند اما فکر نکرده بودیم آن ها شاید بستگانشان بوده اند . نکند پرنده نر پیشنهاد همخانه شدن با دیگری را داده یا حتی پرنده ماده . تا جایی که من می دانم روی آن هره حداقل برای ده تا لانه جا هست اما هیچ وقت بیش از یک خانواده ساکنش نشده اند . یعنی هر که ساکن می شود دیگر اجازه نمی دهد به دیگری که بیاید .هر چه هست ما نفهمیدیم یا هنوز نفهمیدیم قضیه دعوا از چه قرار بود؟ شاید پرنده دیگر برگشت . این هفت روز ، به گفته مادرم یاکریمی که مانده عوض شده . ساکت شده و کمتر غذا می خورد . دل و حوصله غذا دادن به بچه هایش را هم ندارد و وقتی صدایشان از حد می گذرد دانه ای بر می چیند و در دهان بچه اش می گذارد . نمی دانم . امیدوارم مشکلاتشان حل شود .

لینک مرتبط : رقابت پرندگان در تهران براي تملك لانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:35  توسط زهرا علی اکبری  | 

نوشتنم نمی آید !

مجبوری بنویسی ؟

تاریخ مطلب قبلی را دیدم استرس گرفتم !

خوب بنویس !

نوشتنم نمی آید .

خوب ننویس !

استرس می گیرم .

پس برو بمیر !

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 3:5  توسط زهرا علی اکبری  | 

گوشم موجب درد و رنجم شده است .

بگذار نگاهی بدان بیفکنم .

اشتباه نکنید . این دیالوگ مربوط به یک فیلم یا تئاتر تاریخی نیست . این دیالوگ متعلق به فیلمی است که چند شب پیش در شبکه "ام بی سی پرشیا " پخش شد . ترجمه های فارسی زیر نویسها از هر جوکی خنده دار ترند . می دانید در چه شرایطی دو بازیگر این دیالوگ را گفتند . وسط دریا ، با قایق خراب و از کار افتاده یکی از دخترها تشنج می گیرد و حالش بد می شود . دوستش می پرسد چه شده . او می گوید گوشم موجب درد و رنجم شده و او پاسخ می دهد بگذار نگاهی بدان بیفکنم .

یک جا دکتر می خواست بگوید این خانم مرض قند داره . می دانید ترجمه فارسی اش چه بود ؟ او دچار بعضی شیرینی ها در خونش است .

در صحنه ای از پسر جوانی پرسیدند شما دکترید ؟ گفت : پزشکم نیستم اما خیلی با ایشون بودم در طول زندگی من .

در یک صحنه بعد از این که دو نفر با هم دعوا و بزن بزن کردند یکی رو کرد به دیگری و گفت می خواستم معذرت بخواهم از هر چه دیشب و امروز کار کردم .

از همه بهتر در صحنه ای وقتی دختر متوجه می شود وسط دریا ، همه دوستانش مرده اند و او تک و تنها مانده فریاد می زد : نمی خواهم بی همتا باشم . یک جا دختره فکر می کنه می خواهند بهش تجاوز کنند . مقاومت می کنه و نمی ره . می گفت : شر توش قایم شده . می خواستند یکی را بالا بکشند . یکی داشت می رفت دنبال طناب . گفت . الان طنابی بهت می اندازم . یکی از شاهکارها هم وقتی بود که نیروی کمکی رسیده بود و می گفت : ما قایق تو را رانده خواهیم کرد . اما ترجمه فیلم هر چه بود به ترجمه فیلم خانم و آقای اسمیت نمی رسید .جمله های آن فیلم واقعا نامفهوم بود . فقط کلمات کنار هم چیده شده بودند .

نمی دانم ترجمه فیلم ها را چه گروهی برای این شبکه انجام می دهند اما وقتی جمله ها را می خوانم شکم به ماشین ترجمه می رود .

همه این ها سبب شد یاد آن جمله معروف آقای لاریحانی بیفتم که معنا و مفهومش را مترجمان خارجی نفهمیده بودند به همین خاطر ترجمه های بامزه ای از آن ارائه داده بودند .

علی لاریجانی گفته بود :با نشان دادن لولو ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند .
 ترجمه نیوزویك:
 علی لاریجانی گفته است كه اگر شورای امنیت مثل موجوداتی كه بچه ها را می ترسانند ظاهر شود،
مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی كشند.
 ترجمه نشریه اسپانیایی ال پائیس:
 علی لاریجانی گفت:اگر شورای امنیت چیز ترسناكی را هم به ایرانیان نشان دهد،باز هم مردم ایران به سوی عربستان سعودی نمی خوابند.
 ترجمه نشریه فرانسوی اومانیته:
 علی لاریجانی گفت:دراز كشیدن ایرانیان به سوی مركز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد كه آنها از موجودات افسانه ای بترسند،این یك داستان ایرانی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:18  توسط زهرا علی اکبری  | 

وقتی تلویزیون بی بی سی فارسی را دیدم اولین سئوالی که در ذهنم نقش بست این بود . آیا در ایران انقلابی اتفاق افتاده است ؟ ما بی خبریم ؟

وقتی سی سال پیش در همین روز شاه ایران چمدان بست و به سفری بی بازگشت رفت، خیلی های دیگر هم مجبور شدند پشت بند او بروند آن سوی آب. به دیاری دیگر . رسانه نه این قدر فراگیر بود که امروز هست و نه این قدر در دسترس . اما عجب بردی داشت . خبرنگارانی که از ایران کوچ کردند آن سال ها ،یا جذب رسانه های خارجی شدند و یا شغلی دیگر برگزیدند . اما خبرنگار که همیشه خبرنگار هست اگر جذب شغل دیگری هم شود باز خبر برایش چیزی فراتر از خبر است . اگر یک بار به تحریریه یک روزنامه ، حتی همان روزنامه های پیزوری غیر دولتی ، با تیراژ اندک سر بزنید مفهوم این جمله شاید برایتان عیان تر گردد . در روزنامه جواب سئوال چه خبر همیشه خبر خیر نیست . اگر از کسی که حوزه اش دولت است بپرسید چه خبر سریع برایتان کلی خبر دست اول از وزرا و تصمیمات دولت می گوید . ورزشی ها از جابجایی بازیکنان و برنامه های تیم می گویند و اقتصادی ها از تحولات بازار مسکن و بورس و واردات و صادرات . بگذریم . مجال توضیح وضعیت خبر در روزنامه و واژه خبر در ذهن خبرنگاران نیست که باید باری دقیق تر درباره اش نوشته شود . صحبت از خبرنگارانی بود که پی انقلاب ایران کوچیده بودند به دیاری دیگر ولی هنوز فکرشان و ذکرشان خبر بود و کدام خبرنگار است که خبری جذاب تر از خبر خاک و مام وطنش برایش وجود داشته باشد . خبرنگاران رفته از ایران پی رادیو رفتند و به مدد اینترنت و ماهواره و ... بالاخره توانستند شبکه تلویزیونی هم راه اندازی کنند . صدای آمریکا . اغلب مجری های این شبکه کسانی هستند که نسل پیش از من ، پدرو مادرم و پدران و مادران دیر این سرزمین از آنها خاطره دارند و روزگاری بر صفحه تلویزیون دیده بودندشان . اما این روزها شبکه تلویزیونی بی بی سی فارسی توسط کسانی راه افتاده که من دیده بودمشان . با آن ها در روزنامه های مختلف کار کردم و کوچ کردند یکی یکی و دسته جمعی در این سالها و یک هو دیدیم شهر خالی شد و مطبوعات خالی تر . موج مهاجرت روزنامه نگاران از شش هفت سال پیش شروع شد . از همان زمان که توقیف های فله ای آغاز شد و بعد هم هر چه در می آمد به سرانجام نرسیده می رفت . سرانجام البته برای یک روزنامه و مطبوعه و رسانه قابل تعریف نیست . سرانجام کیهان  اطلاعات و ... را که می داند که چه شد ؟ سرانجامی نداشته باشند . امیدوارم . بمانند که ماندنشان غنیمت است .وقتی نام همکاران سابق را در تیتراژ برنامه های شبکه تلویزیونی بی بی سی فارسی می بینم از خود می پرسم واقعا دوباره انقلابی راه افتاده که شش هفت سال رفته ها دست به تاسیس رسانه ای دیگر زده اند . نسلی که در انقلاب و جنگ بزرگ شد و زمان پیروزی انقلاب یا کودکی سختی داشت یا حتی کودک نبود . چه شده است ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:34  توسط زهرا علی اکبری  | 

عجب پیشنهاد جالب و پر مغزی داده اند این مشاور مطبوعاتی رییس جمهور . چون مشاور مطبوعاتی رییس جمهور این پیشنهاد را بدهد از بقیه چه توقعی باید داشت ؟

چه کسی از چه کسی باید شاکی باشد . مطبوعات برای این که نقش فعالی در اطلاع رسانی ندارند و تعطیلی چهار روزه شان در ایام محرم خللی به زندگی مردم وارد نمی کند باید تعطیل شوند ؟ چون اخبار غزه را در این چهار روز منعکس نکرده اند ؟ مشاور محترم مطبوعاتی لحظه ای فکر کرده اند چرا مطبوعات از تاثیر افتاده اند . چرا منفعل شده اند و بی مصرف ؟ چرا در اطلاع رسانی به مردم نقش فعال ندارند ؟ کاش این مطلب را بدون اشاره به مساله غزه بیان می کردید ! مگر هیچ خبر دیگری در این مملکت نبوده  تا به حال که عدم انتشارش به ضرر مردم باشد ؟ واقعا تا به حال چنین اتفاقی نیفتاده است ؟ اصلا فکر کرده اید بی مصرفی مطبوعات محصول همین سیاستی است که دولت قدرتمند ایران پیگیری کرده و به منصه ظهور رسانده است .

بله دولت قدرتمند ایران . دولتی که بیش از نود درصد اقتصاد را در دست دارد . شریان حیاتی یک روزنامه چیست و کجاست ؟ چطور یک روزنامه باید مستقل شود تا بتواند با جذب خبرنگاران حرفه ای و زبده به کسب اخبار تولیدی و دست اول بپردازد و مردم را قانع کند که نخواندنش اتفاقی مهم است . جز با وصل شدن به شریان حیاتی آگهی ها ؟

خوب وقتی توزیع کننده کاغذ شمایید و آگهی دهنده شما و تعیین کننده خطوط قرمز نامرئی شما که هر وقت دلتان بخواهد با اشاره به موضوعاتی کلی مثل تشویش اذهان عمومی و ... می توانید در یک نشریه را پلمپ کنید چطور توقع دارید که مطبوعات در ایران فراگیر شوند و تاثیر گذار . اطرافمان را نگاهی بیندازیم . کدام روزنامه مستقل ایران و کدام روزنامه خصوصی عمری بیش از بیست و پنج سال دارد ؟ خوب روزنامه ای که امسال می آید و سال بعد می رود دیگر چه مخاطبی جمع کند . روزنامه ای که امروز هست و فردا معلوم نیست باشد یا نباشد چطور می تواند اطمینان اندک آگهی دهندگان خصوصی را جلب کند . اشکال را در جای دیگری جستجو کنید . نه در عدم انعکاس فاجعه غزه . کیست که دلش از این جنایت وحشیانه به درد نیامده باشد . شما با این حرف ها دل های سوخته را غرق خون نکنید . ثمرش چیست ؟ چند وقت پیش آقای رییس جمهور اعلام کردند که ما به همه این روزنامه ها پول می دهیم . این اعلام اگر در کشور دیگری صورت می گرفت سر آغاز یک رسوایی نبود؟ البته عجیب نیست این اظهار نظرها . وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی هم چندی پیش می گفتند اگر می خواستیم به اصولمان عمل کنیم باید در همین سینماها را هم می بستیم . واقعا مگر در سینماها بسته نشده ؟ چهار چنگولی و خواستگار محترم و دلداده و دلشکسته شدند فیلم ؟ کدام سینما ؟ کدام اقبال عمومی به سینما . سینمایی که سینمارو ندارد تعطیل است دیگر . این طور نیست ؟ کاش به جای این که حمله کنید و خواستار تعطیلی مطبوعات شوید پاسخ می دادید چرا رکن چهارم دموکراسی در ایران این قدر ناکاراست . تقصیر کار فقط مطبوعاتند ؟ ا پاک کردن صورت مساله همه چیز تمام می شود ؟

کل مطلب علی اکبر جوانفکر مشاور مطبوعاتی رییس جمهور را در اینجا بخوانید .

 مشاور مطبوعاتی رییس جمهور خواستار تعطیلی مطبوعات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:44  توسط زهرا علی اکبری  | 

خودم می دانم . از همان ابتدا هم می دانستم . نمی خواستم به رویم بیاورم . در سرم ، زیر استخوان جمجمه ، غیر از مرکز حافظه و حفظ تعادل و فرمان و ... یک جایی هست مخوف . یک قبرستان . در مغزم یک قبرستان حمل می کنم که خیلی موقع ها همه چیز را قبرستانی می کند و قبرستانی می خواهد . منطقه پر زوری است . دو روز است که در حال خانه تکانی از مغزم هستم . می خواستم فضای قبرستانی اش را از بین ببرم .خیلی چیزها را از زیر سلول های خاکستری آن بیرون کشیدم اما ماندم که کجا بگذارمشان. بردمشان به منطقه ای دیگر و مجبور شدم دوباره خاک بریزم رویشان . بعد در عین ناباوری بعد از ظهر امروز دیدم که قبرستان مغزم از بین نرفته . فقط جابجا شده است . می خواهم پوسته سرم را بشکافم و سلول ها را بیرون بیاورم . اما لامذهب ها چسبیده اند به سلول های حیاتی مغزم . مانده ام چه کنم با این فضای قبرستانی مغز . کنار بیایم ؟ بماند و برود و قبرستانی کند اوضاعم را . فقط به این امید بسته ام که شنیدم خاک قبرستان ها مرغوب ترینند برای کشت و کار . اگر تا چند سالی مرده ای درش نکاری، کم کم سبز خواهد شد . می دانم . اما می شود تا چند سال این قبرستان را غیر فعال کرد ؟ قبرستانی که به جای تن مرده پر می شود از حرص و بغض و کینه و عصبیت و ناراحتی و آزار و اذیت . دیگران پر می کنند بدبخت را . آدم چکار باید بکند . خودش را توی گور کند تا نبیند هیچ کس را ؟ نشنود هیچ چیز را ؟ می شود؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:35  توسط زهرا علی اکبری  | 

انگار خودمان هم باورمان شده یا بهتر بگویم بعضی ها باورشان شده انچه را که به زور سال ها و قرن ها می خواستند به ما بباورانند . قصد خیر بوده یا شر کاری ندارم . مهم این است که باورکرده ایم آنچه را که به ما گفته اند . عده ای از وبلاگ نویسان در اعتراض به سکوت سران کشورهای عربی در برابر فجایع غزه تصمیم گرفته اند برای آنها روسری بفرستند. جالب اینجاست که مبدع این طرح نو و تاثیرگذار! خانم ها بوده اند که باور کرده اند زن بودن خفتی بیش نیست و برای این که رگ غیرت یک مرد را به جوش بیاوری باید به او روسری هدیه کنی . واقعا این روسری که بر سر زنهاست نشانه بی غیرتی است یا زن بودن دلیلی بر بی غیرتی ؟ راه بهتر از این برای حمایت از غزه نبود ؟بعد هم برای توجیه کارتان بنویسید روسری در فرهنگ ایرانی محترم است نه در فرهنگ عرب . خانم پیشنهاد دهنده در فرهنگ اسلام چطور ؟ 

  هدیه روسری به سران بی غیرت کشورهای عرب

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 15:15  توسط زهرا علی اکبری  | 

این روزها به خدای ابراهیم فکر می کنم و به خدای علی و خدای حسین . می دانم . می دانم که همه را یک خدا بوده و خدا چند تا نیست . خدای من همان خدایی است که آتش را بر ابراهیم گلستان کرد و آتش کربلا را بر حسین سرد نکرد . یعنی نمی شد آسمان ببارد و عطش رفع شود . آن وقت چه زمان یاد دادن و یاد آوری تشنگی حسین بود که زمان اعلام عقیده اش بود . خدایا چرا کردی این چنین که با تشنگی حسین کارها کارستان شود نه با عقایدش که چه بخواهیم و چه نخواهیم درس استقامت می دهد که بایستید در برابر آنچه نمی خواهید و سر بپیچانید از آنچه نمی خواهید . مسیح می گفت سیلی خوردید از یک سو، سوی دیگر صورت را بیاورید اما حسین گفت سیلی خوردی سیلی بزن حتی اگر به قیمت جانت تمام شود . حسین تقیه نکرد . پنهان نگفت . خفا نرفت . ایستاد و ماند و نمی دانم چه شد که این همه تقیه و خفا رفتن و پنهان کاری شد در جامعه مسلمانان به نام دین و هزار رو شده ایم ما که رشد کرده ایم در همین بساط . بعضی سئوال ها راه به جایی نمی برند . باور کنید از کفر نیست واگو کردنشان که به قول حسین پناهی " نترس ، کافر نمی شوم چون به نمی دانم های خود ایمان دارم " .

چند شب پیش تعطیلات فرصتی داد برای خواندن نمایش مجلس ضربت زدن . عجب بی نظیر کتابی است نوشته مردی بهرام . بیضایی . آنجا که از علی سخن می گوید همه چیز را تکان می دهد . بیضایی مرد دین نیست اما عجب عجیب سخن می گوید .

در بخشی از کتاب از قول نویسنده که دارد برای علی می نویسد می گوید :  شما با من چه کردید ؟ ای شما که دوستداران منید ؟ من کجا هستم ؟ بر صحنه شما حقیقت من کجاست ؟ حذفم می کنید به خاطر نیکی هایم ؟ و با من ، نیکی را حذف می کنید . آری - نیکی بر صحنه شما مرده ! و اگر قاتل نیکمردی بودم ، با سربلندی نشان می دادید . شما که دوستداران منید با من چنین کنید ، دشمنانم چه باید بکنند ؟ شما با من چه کردید ؟ بزرگم کردید برای حذفم ! راستی که من انسان بودم پیش از آنکه به آسمان برین برانیدم ! چنین است که صحنه ها از ابن ملجم پر است و از علی خالی !  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 2:15  توسط زهرا علی اکبری  |